اینک گروه زیادی مقابل درب خانه حضرت صدیقه طاهره ایستاده اند
کوچه های اطراف مسجد از فراوانی مردان مسلح، بسته شده و خانه به محاصره درامده است.
از سوی دیگر در خانه جز امیرمومنان علیه السلام، صدیقه طاهره سلام الله علیها و فرزندانشان کسی حضور ندارد.
فریاد عمر لعنه الله علیه اهل خانه را مخاطب قرار می دهد : اگر در را باز نکنید خانه را با اهلش به آتش میکشم.
ای علی! برای بیعت و ورود به اجتماع مسلمانان خارج شو! وگرنه تورا میکشیم.
خالد بن ولید، عبدالرحمان بن عوف، قنفذ، اسید بن حضیر، مغیرة بن شعبه، ابو عبیدة، سالم غلام ابو حذیفة، محمد بن مسلمة، زید بن ثابت و... عمر بن خطاب لعنه الله علیه را همراهی می کنند.
حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها پشت در می آیند و می فرمایند:
ای گمراهان دروغ پرداز!چه می گویید؟! و چه چیزی را طلب می کنید؟ ...
پاسخ روشن است آنها خروج امیر مومنان علیه السلام را خواستارند.
عمر لعنه الله می گوید: این اباطیل را رها کن و سخنان زنانه را کنار بگذار و به علی بگو خارج شود.
صدیقه طاهره سلام الله علیها امتناع می کنند. ایشان می دانند که این قوم ،قصد جان امیر مومنان علیه السلام را دارند.مهاجمان هیزم ها را به آتش می کشند...
و دل چگونه تاب آورد چنین بی حرمتی به یگانه یادگار رسول الله صلی الله علیه وآله را...
لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی
مزد رسالتی جز محبت به نزدیکانم از شما نمی خواهم...
+
نوشته شده در جمعه 1391/02/01 11:27 توسط مهجور
|
چشم مهتاب گریه می کرد و
نیمه شب آب گریه می کرد و
در طواف شکسته پهلویی
مثل گرداب گریه می کرد و
غسل می کرد هر چقدر آن شب
باز خوناب گریه می کرد و
گریه ها گر چه بی صدا بودند
دل بی تاب گریه می کرد و
ماه قدش خمیده بود و با
آفتاب گریه می کرد و
مادری پا به پای طفلانش
باز در خواب گریه می کرد و
هر که با چشم تر زمین می خورد
کوه هم با کمر زمین می خورد
داشت سلمان می آمد از خانه
که سر هر گذر زمین می خورد
کودکی نیز پشت یک تابوت
پشت پای پدر زمین می خورد
که به داد دل علی برسد
گاه گاهی که بر زمین می خورد
راه می رفت با عصا اما
بین دیوار و در زمین می خورد
شعر از مهدی میری
+
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29 21:56 توسط مهجور
|
صدای گامهای بهار می آید ،موضوع انشای ما بود وقتی کلاس چهارم دبستان بودم.
یادم نیست چه نوشته بودم اما امروز اگر بخواهم بنویسم خواهم نوشت:
السلام علی ربیع الانام و نظرة الایام
سلام بر بهار مردمان وشادی روزگاران
ما شیعیان تو ایم، دل خوش داریم که می آیی و شیشه عمر پاییز را می شکنی،عاقبت از این جاده بی عبور خواهی آمد ،سیصد و سیزده تن گرد راه از تنت می ربایند
تیغ علی بر کف ...
عمامه پیامبر بر سر...
طلوع خواهی کرد ای خورشید حسینی تبار!و طلسم شب را با فریاد انا بقیة الله خواهی شکست.
عطر گلهای محمدی دوباره در کوچه های شهرمان خواهد پیچید.سایه تیغت کبوتر سپید عدالت را بر آسمان شهرمان به پرواز در خواهد آورد.
و باد ها مسخّر فرمان تواند،باران در انتظار تا لب تر کنی.ابرها سر بر خاک قدمت می نهند.
زمین عرصه فرمانروایی تو است
صدای گام های بهار ظهورت می آید پدر!و ما منتظریم...
+
نوشته شده در سه شنبه 1390/12/23 18:15 توسط مهجور
|
دست هایم را مینگرم....خالی...ودور...
دور است ا ز در آغوش کشیدن ضریح زیبایت....
چشم هایم ....نالایق...اما...
حریص سیراب شدن از دیدن بارگاهت....
ودلم...این دل پر،از هرچیز تهی....
عجیب هوای تورا کرده.....
هوای آنجا که در هوهوی صدایشان تنها تورا میخوانند....
غریب الغربا...ضامن آهو ....رضا جان ....امام رئوف....کعبه بیچارگان....
ودل من عجیب هوای تورا کرده....
بگذار اینبار مثل هرباراین من باشم....
خجل زده و پریشان حال، سرم را کمی کج کنم وزل زده بر حرم امنت آرام آرام اشک بریزم....
بگذار اینبارمثل هربار من باشم....
معترف بر عصیان و دل هرجایی ام...
اما بگذار بازهم مثل هربار این من باشم که در میان بغض فروخورده در گلویم آرام آرام نجوا کنم...
که یا ضامن آهو گرچه غرق در گناه و آلوده ام اما با محبتی که از تو در دل دارم چه کنم...
یا امام رئوف من را بپذیر...
وبازهم این تو باشی که آغوش مهربانت مامن امن دل بیقرارم باشد که خود فرمودی
هیچیک از شیعیان ما،در هرکجا که باشد،چه در مشرق چه در مغرب از ما پنهان و غایب نیست
+
نوشته شده در سه شنبه 1390/11/04 14:20 توسط مهجور
|
رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:
هر که فاطمه را بیازارد مرا آزرده است
و هر که مرا بیازارد خدا را آزرده است
.
ان الّذین یُؤذونَ الله ورسوله لعنهم الله فی الدنیا والآخره واَعَدَّ لهم
عذابا الیما
کسانی که خدا و رسولش را بیازارند، خدا آنها را در دنیا و آخرت
لعنت میکند و برای آنها عذاب خوار کننده آماده کرده است...
سوره احزاب آیه۵۷
.
.
.
.
.
آن حضرت در حالی دیده از جهان فروبست که بر ابوبکرو عمر
خشمگین بود و وصیت کرد که آن دو نفر بر او نماز
نخوانند....!!!!!
(ابن ابی الحدید (از علمای اهل سنت)،شرح نهج البلاغه،ج۶،
ص۵۰)
!
!
!
تو خود قضاوت کن...
قضاوت کن...
+
نوشته شده در یکشنبه 1390/01/28 13:11 توسط مهجور
|
اگر شما هم چون من تنها یکبار در دامان او نشسته بودید و نوازش دستان گرم او را برسر خود احساس می کردید ، مانند من گریه امانتان نمی داد.
مادرم را نگاه میکنم که درغم از دست دادن پدرش، تاب و توان خود را از دست داده است. و چنان اشک میریزد که تا به حال من او را اینچنین ندیده ام، دستان کوچکم را برگونه اش میگذارم و صورتم را در مقابل صورتش میگیرم، میخواهم حرفی بزنم که او را خوشحال کند اما...
با نگاهم به او التماس میکنم که این همه گریه نکند، اما وقتی نگاهم به چشمانش می افتد بغض فرو خورده ام میترکد، خودم را در آغوش مادرم می اندازم و چون او گریه میکنم. چشمان مادرم چقدر شبیه چشمان جدم رسول خداست، چقدر آغوش او بوی رسول خدا را می دهد.خدا سایه مادرم را از سرم کم نکند،اگر مادرم نبود آنوقت بوی رسول خدا را از آغوش چه کسی استشمام میکردم.
دو برادرم در گوشه ای نشسته اند و اشک میریزند و به یکدیگر تسلیت می گویند و پدرم دستی به سر آن دو میکشد در حالی که خود غرق ماتم است.نمیدانم چرا پدر تا به مادرم نگاه میکند ناگهان بغضش می ترکد اشک از چشمانش سرازیر میشود و بعد به در خانه نگاه میکند و اشکش شدت میگیرد. دلم میلرزد وقتی او را به این حال و روز میبینم.
آه...کاش این در باز می شد ورسول خدا دوباره به خانه کوچک ما قدم میگذاشت، کاش دوباره بوسه ای به گونه ام می زد ، دستی به سرم می کشید و مرا در آغوش می گرفت.
خوشا به حال برادرانم، در آخرین لحظه های زندگی پیامبر، خود را به سینه او انداخته بودند و اکنون به یاد آن لحظه هاهستند و حسرت آن زمان را می خورند.
دلم آتش میگیرد وقتی که آنها را عزادار جدشان می بینم،دل من به آنها بسته است، کاش میشد کمی تسلایشان دهم،آه...حسین من اشک نریز و طاقت من را از من نگیر. نگاه کن خواهر سه ساله ات را، حسین خدا تو را برایم نگه دارد، به خاطر زینب این چنین اشک نریز...
+
نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/13 12:7 توسط مهجور
|
دست ها را بسته اند،صورتها نیلی است و چادرها خاکی...گویی تاریخ تکرار میشود . اما تمام قصه دست بسته و روی نیلی و چادر خاکی نیست.تمام قصه را مسیر نگاه کودکان برایت بازگو خواهد کرد،تمام قصه را پای پر آبله کودکی سه ساله برایت خواهد گفت،تمام قصه را قامت خمیده بانویی ماتمدیده خواهد خواند.
بیا ببین که این کودک از پس هرسیلی که بر صورتش مینشیند سر را بلند میکند و به کدام خورشید با دنیایی حزن نگاه میکند؟
بیا ببین تصویر کدام آفتاب است که چشمان او را بارانی میکند و دریا دریا اشک در ساحل دامان عمه اش میریزد؟
عمه...دامان این عمه مأمنی است تا سر بر روی آن بگذارند و اشک بریزند،دستانش سپری است تا صاعقه شلاق دشمن بر آن فرود آید،صورتش...صورت سیلی خورده اش...صورت کبودش را میتوان جای صورت پدر بوسید و بوی پدر را از آن استشمام کرد.
و این مصیبتها چرا تاب آوردنی است؟؟؟
سرّ تاب آوردن این رنج را تنها برسر نیزه ها خواهی یافت،چشمانی که مدام و بی وقفه کودکان را نگاه میکند و کودکانی که از این نگاه جان تازه میگیرند...
تمام قصه سری است که بر روی نیزه است،اگر کودک سه ساله پایی پر آبله دارد از آنروست که تا شام به دنبال این نیزه میدود...
نیزه دار!کمی آرامتر، لبان این کودک تشنه بوسیدن این خورشید است.هرچه شلاق بر اندام از گل نازکترش بنشیند،هر چه سیلی بر صورت ماه گونه اش فرود آید جان نخواهد داد مگر آنکه روی خورشیدش را بوسیده باشد و آنرا در آغوش بگیرد....
تمام قصه سری است که بر روی نیزه است...
+
نوشته شده در دوشنبه 1389/09/29 19:47 توسط مهجور
|
زبان خامه ندارد سر بیــان فـــــراق و گر نه شرح دهم با تو داستــان فـــــراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
داستان فراق ما گفتن ندارد،وقتی قلم نیاموخته باشد چگونه از فراق بنویسد،وقتی در فراق تو کسی نباشد که سوخته باشد...
وقتی که عشق تنها یک لاف باشد و در این فراق تنها تو اشک بریزی و تو...
من فقط آموخته ام که زیبا حرف بزنم و گاهی فقط گاهی برایت اشک بریزم ،آنهم وقتی جان به لب میشوم از سختی زمانه، نه از دوری تو...
من آموخته ام غروب جمعه برایت شعر بسرایم، نه آنکه تو بخوانی و نامه فدایت شومی باشد برایت؛ که دیگران بخوانند و بگویند آفرین...
داستان فراق ما گفتن ندارد،وقتی که تو در این فراق جانکاه تنها باشی...
اما نه! نگو که من هرگز به یادت نیستم نگو که من دروغ میگویم و دوستت ندارم، که تو خود بهتر از خانه دل من آگاهی و از مهمانان خانه ام. نمیگویم در این خانه کسی جز تو نیست که دروغی بزرگ گفته ام، اما تو خود میدانی که صاحبخانه تویی و تو .خودت آمدی دلم را خریدی، یادت هست؟... من سالهاست که دلم را به تو واگذار کردم و فروختم...
داستان فراق ما گفتن ندارد اما من میخواهم ناله های دلم رابرایت بازگو کنم؛ میخواهم بگویم که دلم برایت تنگ است...
یادت هست غروبی را که من مهمان خانه ات بودم؟ روی پله نشسته بودم و سر به دیوارنهاده، اشک میریختم و میگفتم رنج سفر در کامم شیرین بود چون امید داشتم که به سرایت خواهم آمد پس مهربانم نکند مرا از در خانه ات برانی...
یادت هست آمدم سرداب مطهر پله ها را میبوسیدم که شاید روزی از همانجا که بوسه زده ام قدوم نازنیت گذر کرده باشد...
یادت هست آن غروب را؟ من بودم و دنیا دنیا حرفهایی که برایت داشتم. حتما شنیده ای حرفهایم را؛ میدانم...
داستان فراق گفتن ندارد اما من برای آن غروب دلتنگم و برای تو محبوبم...
یادم هست آن روز به تو گفتم با همین خورشید که غروب کند، خیالت راحت؛ من هم بار گناهم را پشت کوههای دور می اندازم و توبه میکنم و در کوله ام فقط بار عشقت را خواهم گذاشت...
داستان فراق ما گفتن ندارد وقتی که هرگز پای میثاقی که با محبوبت داری نایستاده باشی...
مراببخش،مرا ببخش،مرا ببخش...هر چند که دیگر روی آن ندارم که با تو از عشق سخن گویم اما باور کن که دلم برایت سخت تنگ است.
و میدانم که داستان فراقم گفتنی نیست...
+
نوشته شده در سه شنبه 1389/08/11 11:17 توسط مهجور
|
نمیدانم شنیده ای یا نه...شاید شنیده باشی اما بگذار یکبار دیگر هم برایت بگویم...
جمعی از دوستداران امام رضا علیه السلام از بلادی دور به خراسان می آیند تا خدمت حضرت برسند،دوستدار حضرت بودند اما به گناهانی هم آلوده بودند،آنها یک ماه در خراسان ماندند و هر روز دو بار به در خانه حضرت میرفتند اما دربان اجازه ورود به آنها نمیداد سر انجام به حضرت پیام دادند که ما از راه دور آمده ایم و اگر شما را ندیده باز گردیم ،رو سیاه خواهیم بودو هنگام برگشت به دیار خود شرمگین وسر افکنده خواهیم شد.وحضرت پاسخ دادند:
اینکه به شما اجازه ورود ندادم از آن رو است که شما ادعا میکنید که شیعه حضرت علی علیه السلام هستید اما دروغ میگویید،و در بیشتر اعمالتان با آن حضرت مخالفت مینمایید
آنها استغفار نمودند و حضرت از آنها گرم پذیرایی کردند و حضرت به ازای آنکه آنها شصت بار به در خانه حضرت آمده اند سلام خود را شصت بار به آنها ابلاغ مینمایند.
خواندی؟ ...پیش از این هم شنیده بودی میدانم...
اما این بار من میخواهم در شب میلادش با جمع دوستداران حضرت همراه شوم ،بر در خانه اش بایستم سر بر دیوار بگذارم و بگویم امام رئوفم مگر نه اینکه خود فرموده بودید که امام پدر مهربان است پس بابای خوبم مرا ببخش "یا ابانا استعفر لنا"
عزیز جان؛از من در گذر...فرزند گناهکارت به حریم امن تو باز گشته پس او را بپذیر.
مهربانم نمیگویم شیعه ات هستم اما از ابتدای کودکی ام تا به حال هزار بار تو را درود و سلام فرستاده ام اگر مرا بخشیده ای دست کم فقط یکبار پاسخ سلامم را بده؛پدر فقط یکبار ،فقط یکبار...
+
نوشته شده در جمعه 1389/07/23 14:45 توسط مهجور
|
لحظه های پایانی زندگی اوست،
بزرگمردی که ۴۰۰۰ شاگرد پای کرسی درسش زانو میزنند.
ومذهب شیعه اثنی عشری را با نام مقدس او میخوانند،شیعه جعفری...
همسرش را صدا میزند تا هرآنکه با حضرتش نسبتی دارد را دعوت کنند،بزرگواری چون امام صادق که ستون مذهب حقه تشیع است،در لحظه های پایانی زندگی خود تمام آشنایان خود را میخواند تا چه چیز به آنها بگوید؟موضوع مهمی باید باشد...
همسر آن بزرگوار تمام آشنایان را خبر میکند تا آنجا که دیگر کسی را درذهن به یاد نمی آورد.دوستان گرد حضرتش جمع میگردند،امام علیه السلام چشمهای مبارک خود را میگشایند و میفرمایند:
هر کس که نماز را سبک بشمارد شفاعت ما به او نخواهد رسید.
و تو ای شیعه علی ابن ابیطالب آنروز که هر مردی از برادرش و پدرش و همنشینش و فرزندانش فرار میکند،نیاز نداری تا مهربانی بیاید و دستت را بگیرد و شفاعتت کند.یا باید چون دیگران از ترس و وحشت به هر سو دوید بدون آنکه به پناهگاهی رسید...حیران و سر گردان،زیر آفتاب سوزان محشر...
ویا آنکه امروز فکر تنهایی محشر را کرد،کشتی نجات ما امام مهربانمان راه نجات را نشانمان داده است:
نماز
+
نوشته شده در یکشنبه 1389/07/11 20:13 توسط مهجور
|